Skip to main content

حیوونی







دوش دستی را که برداشت ؛ مارمولک کوچک تلپی افتاد پایین . دوش را به روی زمین انداخت و یک قدم پرید عقب . خورد به کاسه ی توالت فرنگی .

-          آخ

دستش را گرفت به ران راستش و فشار داد . چشمش به مارمولک بود که افتاده بود کنار چهارپایه ی قرمزرنگ .
-          حالا من چه جوری خودم و بشورم .
-           
-           
 شیلنگ توالت را برداشت و آب را گرفت چند سانتی مارمولک .

-          ای بابا تکون بخور دیگه ؛ چقد خنگی تو ؛ آب و می گیرم روت و ؛  برو دیگه .

می توانست نبض زیر پوست سرد و چسبناکش را ببیند. شیلنگ را نزدیکتر گرفت . آب شتک زد روی پوست مارمولک .
حالا پوستش برق می زد و نبضش سریعتر می زد .  لخت و کجکی از چهارپایه بالا رفت . سر کوچکش از دیواره چهارپایه بالا زده بود . چشمهایش بزرگ و سیاه بودند . نگاه مارمولک او را به یاد نگاه پسرش می انداخت . شیلنگ آب را گرفت روی چهارپایه ؛ حالا دیگر می شد قطره های بزرگ آب را دید که پس از تماس با چهارپایه بلند می شدند و روی سر مارمولک فرود می آمدند.

-          ای بابا الان ضربه مغزی می شی . علی هم نیست که بیاد بگیردتت بذارتت بیرون .
تی تی  آب را بست . کجکی درحالی که همه ی حواسش به هیکل سبزرنگ کوچک آویزان به چهارپایه بود ؛ شامپو را از زیر دوش برداشت . کف چشمان بازش را سوزاند. 

-          حالا حتما که نباید لیف بزنم ؛ دیشب حموم بودم
عقب عقب رفت و حوله ی چرکمرد روی میله را برداشت و دور خودش پیچید. قبل از اینکه در را ببندد چراغ را خاموش کرد. خودش را خشک کرد و پیراهن راسته اش را به تن کشید. چراغ را روشن کرد و آرام در حمام را باز کرد ؛ به چهارپایه ی حمام نزدیک شد . نبود ؛ رفته بود . آرام سرک کشید و سعی کرد طرف دیگرچهارپایه را هم ببیند. برای اطمینان با نوک پا به چهارپایه ضربه ای زد . نبود رفته بود .

-          خدا رو شکر ضریه مغزی نشده ؛ تونسته فرار کنه . این علی هم هروقت بهش احتیاج داری نیست .
چشمش افتاد به آینه ی روبرو .  آب از نوک موهایش به روی گردنش شره کرده بود  و یقه اش خیس خیس بود . 




Comments

Popular posts from this blog

تناقض فرهنگی - 1

تناقض فرهنگی  -1   جامعه پول پرستی که " پول " را  چرک کف دست می داند 

همسایه های زیبا

ما در طبقه یازدهم زندگی می کنیم . بالکنی کوچک و زیبا روبه شهر و جنگل داریم . همسایه ی طبقه ی بالایی گیاهی دارد گویا با  ریشه ای رونده  این ریشه ی رونده ی زگیل ؛ هرچند وقت گوشه ای از سقف کاذب چوبی بالکن ما را می شکافد و خودی به ما نشان می دهد  هرچه ما و مدیریت ساختمان و همسایه بالایی به جنگش می رویم فایده ای ندارد. رویش به سنگ پای قزوین گفته زکی  حالا چرا راجع به این ریشه ی پررو نوشتم؟ این ریشه یک سوراخ 3 سانتی ایجاد می کند بعد کفترهای فرصت طلب می آیند و با نوکشان یک ورودی درست و حسابی و گل و گشاد درست می کنند و یک لونه ی عالی ؛ دنج ؛ جادار و با یک ویو عالی برای خودشون درست می کنند من هم دلم نمی آید لانه را ببندم چون می دانم حتما در لانه ؛جوجه دارند خلاصه اینکه یک برج بزرگ و حسابی در سقف بالکنمان داریم که کبوتران ساکن آن هستند  و البته یک لبه ی بالکن پر از فضله که هر چند وقت باید با کاردک به جونش بیفتیم و تمیزش کنیم . سالها باآنان جنگیدم اما به قول دوستی نازنین و خوش قلم ؛ با کوتاه نیامدنشان به من فهماندند بخشی از این خانه ؛ شهر و طبیعت هستند و خودخواهی ام را با ...

تو خودت قند و نباتی ؛ شکلاتی شکلاتی

  این را که خواندم بلافاصله سوالی به ذهنم آمد . از آنجا که به هیچ دولت نامحترمی   از جمله : دولت سازندگی ؛ تدبیرو امید؛ اصلاحات و... و هزار و یک رقم دولت دیگر دسترسی ندارم ؛ حرفم را اینجا می نویسم . شاید به قول رفیقمان ؛ یک جوان انقلابی  پیدا شود وحرفم را به گوش این دول متخاصم برساند .   حرفم این است :   تو خودت   قند و نباتی ؛ شکلاتی شکلاتی عسلی یا که شیرینی که به دل اینجور می شینی   مشغول والذمه اید اگر فکر کنید این شعر از خودم نیست . به مسائل بی اهمیت گیر ندهید. اصل موضوع را دریابید . منظوراین حقیر این است ( الباقی بهانه است ) : این دولتمردان و آقایان عزیزخودشان به این شیرینی ؛ چه حاجت به واردات شکر هست ؟   الو ؛ الو ؛ الو کسی نیست ؟ پاسخگو ؟ غیرپاسخگو؟ الو کسی نیست ؟