دوش دستی را که برداشت ؛ مارمولک کوچک تلپی افتاد پایین . دوش را به روی زمین
انداخت و یک قدم پرید عقب . خورد به کاسه ی توالت فرنگی .
-
آخ
دستش را گرفت به ران راستش و فشار داد . چشمش به مارمولک
بود که افتاده بود کنار چهارپایه ی قرمزرنگ .
-
حالا من چه جوری خودم و
بشورم .
-
-
شیلنگ توالت را برداشت و
آب را گرفت چند سانتی مارمولک .
-
ای بابا تکون بخور دیگه ؛
چقد خنگی تو ؛ آب و می گیرم روت و ؛ برو
دیگه .
می توانست نبض زیر پوست سرد و چسبناکش را ببیند. شیلنگ را نزدیکتر گرفت . آب
شتک زد روی پوست مارمولک .
حالا پوستش برق می زد و نبضش سریعتر می زد . لخت و کجکی از چهارپایه بالا رفت . سر کوچکش از
دیواره چهارپایه بالا زده بود . چشمهایش بزرگ و سیاه بودند . نگاه مارمولک او را
به یاد نگاه پسرش می انداخت . شیلنگ آب را گرفت روی چهارپایه ؛ حالا دیگر می شد
قطره های بزرگ آب را دید که پس از تماس با چهارپایه بلند می شدند و روی سر مارمولک
فرود می آمدند.
-
ای بابا الان ضربه مغزی می
شی . علی هم نیست که بیاد بگیردتت بذارتت بیرون .
تی تی آب را بست . کجکی درحالی که همه
ی حواسش به هیکل سبزرنگ کوچک آویزان به چهارپایه بود ؛ شامپو را از زیر دوش برداشت
. کف چشمان بازش را سوزاند.
-
حالا حتما که نباید لیف
بزنم ؛ دیشب حموم بودم
عقب عقب رفت و حوله ی چرکمرد روی میله را برداشت و دور خودش پیچید. قبل از
اینکه در را ببندد چراغ را خاموش کرد. خودش را خشک کرد و پیراهن راسته اش را به تن
کشید. چراغ را روشن کرد و آرام در حمام را باز کرد ؛ به چهارپایه ی حمام نزدیک شد
. نبود ؛ رفته بود . آرام سرک کشید و سعی کرد طرف دیگرچهارپایه را هم ببیند. برای
اطمینان با نوک پا به چهارپایه ضربه ای زد . نبود رفته بود .
-
خدا رو شکر ضریه مغزی نشده ؛
تونسته فرار کنه . این علی هم هروقت بهش احتیاج داری نیست .
چشمش افتاد به آینه ی روبرو . آب از
نوک موهایش به روی گردنش شره کرده بود و
یقه اش خیس خیس بود .

Comments
Post a Comment