Skip to main content

زن بودن مترادف با مادر بودن نیست




از یک روانشناس شنیده ام  مادری کردن کار سختی نیست اگر که کمی دانایی و مهربانی وجود داشته باشد. فکر می کنم گاهی اوقات آسانی کار می تواند از نادانی زیاد هم  باشد . " مادر بودن " برای من کار سختی نبوده است نمی دانم از دانایی اندکم بوده است یا از نادانی بسیارم. سخت نبود اما دنیای متفاوتی را برایم رقم زد . زمانی که پسرم بدلیل بیماری 2 روز در بیمارستان بستری شد وعلیرغم اینکه من آنقدر همه چیز را با الکل ضدعفونی کرده بودم  که پوست پشت دستم خشک شده بود و ترک برداشته بود ؛ باز هم  دچار اسهال و استفراغ شد و مجبور شدیم 2  روز دیگر در بیمارستان نگهش داریم ؛ زمانی که دست دخترم شکسته بود و من طاقت درد کشیدنش را نداشتم ؛ زمانی که پسر و دخترم را برای واکسن به مطب دکترمی بردم و آنها را به پدر می سپردم و خودم بیرون از اتاق گوشهایم را می گرفتم که نتوانم صدای گریه شان را بشنوم ؛ دانستم که این مریم ؛ مریم دیگری است .این روزها که درد و رنج مادرانه از اسهال ؛ استفراغ ؛ واکسن و شکستگی دست و پا فراتر رفته است و به آلودگی هوا ؛ آموزش و پرورش فاجعه بار ؛ نبود آزادی  و عدالت اجتماعی ؛ تحریم ؛ گرانی ؛ کرونا و هزار کوفت و زهرمار دیگر رسیده است نمی دانم آیا می شود گفت مادری کردن آسان است ؟ فکر نمی کنم . اما " مادر بودن " حتی با همه ی سختیهایش تنها یک وجه از وجوه زن است .
علیرغم تاکید بسیار جوامع سنتی بر وجه " مادری " زن ؛ من  " زن بودن " و " مادر بودن " را مترادف هم نمی دانم  . چرا که زن بودن یک اتفاق است و مادر بودن یک انتخاب .
زن به خودی خود فارغ از مادر بودن ؛ همسر بودن ؛ دختر بودن و خواهر بودنش ؛ بدلیل شان انسانیش ارزشمند است و عزیز.
روز زن بر همه ی زنان و مردان جهان مبارک باد

Comments

Popular posts from this blog

تناقض فرهنگی - 1

تناقض فرهنگی  -1   جامعه پول پرستی که " پول " را  چرک کف دست می داند 

دلقک های دلخون و فراری

  امروز مطلبی در فیسبوک خواندم . " ایرلند به تعدادی دلقک نیاز دارد "   در صدم ثانیه فکر کردم بروم ببنیم شرایطش چیه . میشه برم ؟   بعد یکهو به خودم آمدم.   من ؟ دلقک ؟ منی که یکی از گوشت تلخ ترین آدمهایی هستم که لااقل خودم تابحال درزندگی دیده ام ؟ منی که به ندرت به جوکی می خندم و تابحال حتی نشده بتوانم یک جوک را به شکلی بامزه و خنده دار تعریف کنم ؟ منی که متاسفانه از کودکی این را آموخته ام که خندیدن نوعی جلف بازی است ؟   کجا ؟ ایرلند ؟ بدهکارترین کشور جهان ؟ کشوری که چیز زیادی از آن نمی دانم و شنیدن اسمش تنها من را به یاد رمانی عاشقانه می اندازد ؟   چه به روز ما ایرانیها آمده که اینچنین در پی فرار هستیم ؟ تنها به دنبال جایی برای " آرام و قرارگرفتن " می گردیم حتی اگر ناکجا آباد باشد .   می تواند به این دلیل باشد که چند دهه ای است که تعدادی .... اختیار زندگیمان را به دست گرفته اند که در ابتدا فکر می کردیم دلقک هایی بیش نیستند اما شوخی شوخی جدی شدند و آنچنان سوار بر گرده هایمان که ما را به دلقک هایی دلخون و فراری تبدیل کرد...

همسایه های زیبا

ما در طبقه یازدهم زندگی می کنیم . بالکنی کوچک و زیبا روبه شهر و جنگل داریم . همسایه ی طبقه ی بالایی گیاهی دارد گویا با  ریشه ای رونده  این ریشه ی رونده ی زگیل ؛ هرچند وقت گوشه ای از سقف کاذب چوبی بالکن ما را می شکافد و خودی به ما نشان می دهد  هرچه ما و مدیریت ساختمان و همسایه بالایی به جنگش می رویم فایده ای ندارد. رویش به سنگ پای قزوین گفته زکی  حالا چرا راجع به این ریشه ی پررو نوشتم؟ این ریشه یک سوراخ 3 سانتی ایجاد می کند بعد کفترهای فرصت طلب می آیند و با نوکشان یک ورودی درست و حسابی و گل و گشاد درست می کنند و یک لونه ی عالی ؛ دنج ؛ جادار و با یک ویو عالی برای خودشون درست می کنند من هم دلم نمی آید لانه را ببندم چون می دانم حتما در لانه ؛جوجه دارند خلاصه اینکه یک برج بزرگ و حسابی در سقف بالکنمان داریم که کبوتران ساکن آن هستند  و البته یک لبه ی بالکن پر از فضله که هر چند وقت باید با کاردک به جونش بیفتیم و تمیزش کنیم . سالها باآنان جنگیدم اما به قول دوستی نازنین و خوش قلم ؛ با کوتاه نیامدنشان به من فهماندند بخشی از این خانه ؛ شهر و طبیعت هستند و خودخواهی ام را با ...