نمی دونم از نظر حامیان حقوق حیوانات ؛ حلزون هم جز حیوونهاییه که
باید از حقش دفاع کرد یا نه .
اما در کودکی من حلزونها خیلی مورد ظلم و ستم قرار می گرفتن. مادربزرگم
باغچه ای داشت که در آن کاهو و سبزیجات دیگه می کاشت برای مصرف روزانه . انصافا هم
به قول قدیمی ها دستش سبز بود. اگه چوب خشک هم می کاشت , بعد از مدت کوتاهی پر از
گل می شد. حیاط کوچیکش بوی بهشت می داد. همیشه پر بود از عطر گلهای مختلف. خلاصه
اینکه هرروز باغجه سبزیجاتش را وجین می کرد؛ علفهای هرزش رو در می آورد ؛ آبیاری
می کرد و حلزونهای بزرگ و گوشتیش رو به شکل بیرحمانه ای شکار می کرد. اونها رو سیخ
می کشید و سر سیخ رو گوشه ی باغچه به زمین فرو می کرد. شایدمی خواست این صحنه
وحشتناک آینه ی عبرتی بشه برای حلزونهای
دیگه. اما عجیب این بود که من از دیدن اون صحنه خیلی اذیت نمی شدم. گاهی فکر می
کنم اگه دختر من چنین صحنه ای رو ببینه عکس العملش چیه ؟ یا خود من اگه الان چنین
صحنه ای رو ببینم ؟ یاحتی اگه مادرجون
الان زنده بود ؛ اصلا اون کارو دوباره انجام می داد ؟
چند وقت قبل که داشتم به حرفهای دختری که چند سال قبل از کره شمالی به امریکا
فرار کرده بود رو گوش می دادم ؛ وقتی می گفت در کره شمالی معنی " محبت "
؛ " نوعدوستی " و خیلی از کلمات دیگه رو نمی فهمیده ؛ با همه ی گوشت و پوستم حرفهاش رو درک می کردم .
همانطور که روانشناسا می گن ؛ " ذات " وجود نداره .
انسان بطور
ذاتی محبت را نمی شناسه
نوعدوستی را نمی فهمه
حیوان دوستی را درک نمی کنه
برای انسان شدن :
این چیزهای ارزشمند باید آموزش داده بشن ؛ باید در موردشون صحبت بشه ؛
این چیزها را باید یاد گرفت

Comments
Post a Comment