Skip to main content

انسان شدن




نمی دونم از نظر حامیان حقوق حیوانات ؛ حلزون هم جز حیوونهاییه که باید از حقش دفاع کرد یا نه .
اما در کودکی من حلزونها خیلی مورد ظلم و ستم قرار می گرفتن. مادربزرگم باغچه ای داشت که در آن کاهو و سبزیجات دیگه می کاشت برای مصرف روزانه . انصافا هم به قول قدیمی ها دستش سبز بود. اگه چوب خشک هم می کاشت , بعد از مدت کوتاهی پر از گل می شد. حیاط کوچیکش بوی بهشت می داد. همیشه پر بود از عطر گلهای مختلف. خلاصه اینکه هرروز باغجه سبزیجاتش را وجین می کرد؛ علفهای هرزش رو در می آورد ؛ آبیاری می کرد و حلزونهای بزرگ و گوشتیش رو به شکل بیرحمانه ای شکار می کرد. اونها رو سیخ می کشید و سر سیخ رو گوشه ی باغچه به زمین فرو می کرد. شایدمی خواست این صحنه وحشتناک آینه ی عبرتی بشه برای  حلزونهای دیگه. اما عجیب این بود که من از دیدن اون صحنه خیلی اذیت نمی شدم. گاهی فکر می کنم اگه دختر من چنین صحنه ای رو ببینه عکس العملش چیه ؟ یا خود من اگه الان چنین صحنه ای رو ببینم  ؟ یاحتی اگه مادرجون الان زنده بود ؛ اصلا اون کارو دوباره انجام می داد ؟
چند وقت قبل که داشتم به  حرفهای  دختری که چند سال قبل از کره شمالی به امریکا فرار کرده بود رو گوش می دادم ؛ وقتی می گفت در کره شمالی معنی " محبت " ؛ " نوعدوستی " و خیلی از کلمات دیگه رو نمی فهمیده ؛  با همه ی گوشت و پوستم حرفهاش رو  درک می کردم .  

همانطور که روانشناسا می گن  ؛ " ذات " وجود نداره . 
انسان بطور ذاتی محبت را نمی شناسه  
 نوعدوستی را نمی فهمه
حیوان دوستی را درک نمی کنه


برای انسان شدن :
این چیزهای ارزشمند باید آموزش داده بشن ؛ باید در موردشون صحبت بشه ؛ این چیزها را باید یاد گرفت



 خیلی چیزهاست که باید یاد بگیریم . خیلی چیزها

Comments

Popular posts from this blog

تناقض فرهنگی - 1

تناقض فرهنگی  -1   جامعه پول پرستی که " پول " را  چرک کف دست می داند 

دلقک های دلخون و فراری

  امروز مطلبی در فیسبوک خواندم . " ایرلند به تعدادی دلقک نیاز دارد "   در صدم ثانیه فکر کردم بروم ببنیم شرایطش چیه . میشه برم ؟   بعد یکهو به خودم آمدم.   من ؟ دلقک ؟ منی که یکی از گوشت تلخ ترین آدمهایی هستم که لااقل خودم تابحال درزندگی دیده ام ؟ منی که به ندرت به جوکی می خندم و تابحال حتی نشده بتوانم یک جوک را به شکلی بامزه و خنده دار تعریف کنم ؟ منی که متاسفانه از کودکی این را آموخته ام که خندیدن نوعی جلف بازی است ؟   کجا ؟ ایرلند ؟ بدهکارترین کشور جهان ؟ کشوری که چیز زیادی از آن نمی دانم و شنیدن اسمش تنها من را به یاد رمانی عاشقانه می اندازد ؟   چه به روز ما ایرانیها آمده که اینچنین در پی فرار هستیم ؟ تنها به دنبال جایی برای " آرام و قرارگرفتن " می گردیم حتی اگر ناکجا آباد باشد .   می تواند به این دلیل باشد که چند دهه ای است که تعدادی .... اختیار زندگیمان را به دست گرفته اند که در ابتدا فکر می کردیم دلقک هایی بیش نیستند اما شوخی شوخی جدی شدند و آنچنان سوار بر گرده هایمان که ما را به دلقک هایی دلخون و فراری تبدیل کرد...

همسایه های زیبا

ما در طبقه یازدهم زندگی می کنیم . بالکنی کوچک و زیبا روبه شهر و جنگل داریم . همسایه ی طبقه ی بالایی گیاهی دارد گویا با  ریشه ای رونده  این ریشه ی رونده ی زگیل ؛ هرچند وقت گوشه ای از سقف کاذب چوبی بالکن ما را می شکافد و خودی به ما نشان می دهد  هرچه ما و مدیریت ساختمان و همسایه بالایی به جنگش می رویم فایده ای ندارد. رویش به سنگ پای قزوین گفته زکی  حالا چرا راجع به این ریشه ی پررو نوشتم؟ این ریشه یک سوراخ 3 سانتی ایجاد می کند بعد کفترهای فرصت طلب می آیند و با نوکشان یک ورودی درست و حسابی و گل و گشاد درست می کنند و یک لونه ی عالی ؛ دنج ؛ جادار و با یک ویو عالی برای خودشون درست می کنند من هم دلم نمی آید لانه را ببندم چون می دانم حتما در لانه ؛جوجه دارند خلاصه اینکه یک برج بزرگ و حسابی در سقف بالکنمان داریم که کبوتران ساکن آن هستند  و البته یک لبه ی بالکن پر از فضله که هر چند وقت باید با کاردک به جونش بیفتیم و تمیزش کنیم . سالها باآنان جنگیدم اما به قول دوستی نازنین و خوش قلم ؛ با کوتاه نیامدنشان به من فهماندند بخشی از این خانه ؛ شهر و طبیعت هستند و خودخواهی ام را با ...