امروز از من خواسته شده است در مورد داستانی که اخیرا" خوانده ام یا شنیده ام بنویسم
نمی دانم متنی را که امروز در فیسبوک خوانده ام را می شود داستان دانست یا نه
اگر چیزهایی که در کتابها نوشته شده اند را داستان فرض کنیم مسلما این یکی داستان نیست . خود خود واقعیت است همانقدر تلخ . مزه ی زهر مار می دهد
پسری به نام حسین متن را نوشته است . چند سال قبل بدلیل شرب مسکرات !!!! دستگیر شده و برایش 80 ضربه شلاق بریده اند . از شما چه پنهان رشته ام حقوق است و چیزهایی از این قبیل متاسفانه برایم بصورت بیرحمانه ای آشنا هستند .
اما دقت کرده اید؟
زمانی که بطور کلی می خوانیم : شلاق ؛ تجاوز ؛ تعزیر و بسیاری از مفاهیم دیگر را ؛ درسته که احساس تلخی و انزجار می کنیم اما معمولا این کلمات و اتفاقات را در ضمیر ناخودآگاهمان بایگانی می کنیم تا رویش چند وجب خاک بنشیند
اما زمانی که بخواهیم گردگیریشان کنیم و بصورت دقیقتر و جزیی تر به این اتفاقات بیندیشیم موضوع متفاوت خواهد بود
مثلا اگر فکر کنیم " تجاوز به یک کودک " تنها یک مفهوم کلی و یا یک اتفاق گنگ نیست . یعنی تجاوز به یک کودک به معنای
چشمهای کودکانه ای است که از حدقه بیرون زده
ناخنهاییست که در کف دستهایی کوچک و عرق کرده فرو رفته
اندامهای داخلی است که پاره شده
دردی است که وجودی کودکانه را دریده
نفس زدنهای وحشیانه ی یک متجاوز است
و ترسی ابدی است که در وجود کودکی لانه کرده و دنیایش را به خاک و خون کشیده
دیگر این موضوع فایلی گردگرفته در گوشه ی ذهنمان نیست ؛ داستان انسانی است با همه ی رنجهایش
امروز داستان حسین را که خواندم ؛ توانستم اینگونه به او و رنجی که برده است بنگرم . و تازه این درحالی است که حسین نویسنده ای حرفه ای نیست که بتواند داستان را به شکلی دراماتیک بازگو کند . اما موضوع به خودی خود دراماتیک است می تواند به اندازه ی مصلوب کردن مسیح دراماتیک باشد .
روال اداری کار ؛ تحقیر آشکار و پنهان آن ؛ دردی که از این عمل غیرانسانی به تن می نشیند ؛ وحشتناک است اما دهشتناک ترین بخشش آنجایی است که " شلاق زن " برایمان به تصویر کشیده می شود. یک پیرمرد ظاهرالصلاح که می تواند معتمد محل باشد یا پدربزرگ میوه فروشمان و یا همسایه ی مهربانی که راننده است و از سفرهای کاریش برایمان دستنبوهای خوشمزه و آبدار سوغاتی می آورد .همینقدر ساده ؛ همینقدر آشنا و همینقدر معمولی . این معمولی بودنش بیش از هرچیز دیگر داستان دهشتناک است .
آیا وقتی برای استخدام رفته بود بهش گفتند : باید یک پسر 15 ساله را تعزیر کنی ؟ معنی تعزیر را می دانست ؟ قبول کرد که هرروز با شلاق ساچمه ای چند زن و مرد را آش و لاش کند و درحین شلاق زندن با تاسف بهشان بگوید:
- ببین چقدر زود 10 تا تموم شد
- ببین حالا 40 تا رو زدم شلاقهات نصف شد
متن را که خواندم با خودم فکر کردم معمولی بودن و دم دستی بودن این آدم دهشتناک است . احساس ناامنی درونم دارد من را به مرز جنون می کشد . باید بروم دستهایم را بشویم .

Comments
Post a Comment