Skip to main content

صبور یا منفعل ؟


 


خالد حسینی یکی از نویسندگان مورد علاقه ی من است .

در " بادبادک باز " پاراگرافی دراماتیک دارد که تلنگری اساسی و شیرین به قلب خواننده می زند

 

"یک بار وقتی خیلی کوچک بودم از درختی بالا رفتم و از سیب های کال خوردم . دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد. خیلی درد می کرد . مادرم گفت اگر صبر می کردم تا سیب ها برسند مریض نمی شدم . حالا هروقت چیزی را از ته دل می خواهم سعی می کنم حرفهای او را درمورد " سیب کال " یادم باشد"

 

ما مردمان خاورمیانه مدتها است صبر کرده ایم اما باز هم دلمان درد گرفته است و از طبل هم سفت تر شده است .

شاید این به این دلیل است که  اصلا شکوفه ای وجود نداشته است و یا اگرچندتایی وجود داشته هرچه صبر کرده ایم تبدیل به میوه نشده است . خشکیده و از درخت افتاده است .

بدون " کاشت " از " برداشت " خبری نیست حتی اگر همچون ایوب ناگزیر به صبوری باشیم .

  

نمی دانم " خاکمان " مناسب کاشت " آزادی " هست  یا نه . اما می دانم  بذر  آن را درست نکاشته ایم . شاید هم  اشتیاق " آزادی " در ته دلمان لانه نکرده است .  

حال دستمان را روی شکمهای دردناک و طبل مانندمان گذاشته ایم و با صبری فرسایشی  منتظر " آزادی " هستیم .


Comments

Popular posts from this blog

تناقض فرهنگی - 1

تناقض فرهنگی  -1   جامعه پول پرستی که " پول " را  چرک کف دست می داند 

دلقک های دلخون و فراری

  امروز مطلبی در فیسبوک خواندم . " ایرلند به تعدادی دلقک نیاز دارد "   در صدم ثانیه فکر کردم بروم ببنیم شرایطش چیه . میشه برم ؟   بعد یکهو به خودم آمدم.   من ؟ دلقک ؟ منی که یکی از گوشت تلخ ترین آدمهایی هستم که لااقل خودم تابحال درزندگی دیده ام ؟ منی که به ندرت به جوکی می خندم و تابحال حتی نشده بتوانم یک جوک را به شکلی بامزه و خنده دار تعریف کنم ؟ منی که متاسفانه از کودکی این را آموخته ام که خندیدن نوعی جلف بازی است ؟   کجا ؟ ایرلند ؟ بدهکارترین کشور جهان ؟ کشوری که چیز زیادی از آن نمی دانم و شنیدن اسمش تنها من را به یاد رمانی عاشقانه می اندازد ؟   چه به روز ما ایرانیها آمده که اینچنین در پی فرار هستیم ؟ تنها به دنبال جایی برای " آرام و قرارگرفتن " می گردیم حتی اگر ناکجا آباد باشد .   می تواند به این دلیل باشد که چند دهه ای است که تعدادی .... اختیار زندگیمان را به دست گرفته اند که در ابتدا فکر می کردیم دلقک هایی بیش نیستند اما شوخی شوخی جدی شدند و آنچنان سوار بر گرده هایمان که ما را به دلقک هایی دلخون و فراری تبدیل کرد...

همسایه های زیبا

ما در طبقه یازدهم زندگی می کنیم . بالکنی کوچک و زیبا روبه شهر و جنگل داریم . همسایه ی طبقه ی بالایی گیاهی دارد گویا با  ریشه ای رونده  این ریشه ی رونده ی زگیل ؛ هرچند وقت گوشه ای از سقف کاذب چوبی بالکن ما را می شکافد و خودی به ما نشان می دهد  هرچه ما و مدیریت ساختمان و همسایه بالایی به جنگش می رویم فایده ای ندارد. رویش به سنگ پای قزوین گفته زکی  حالا چرا راجع به این ریشه ی پررو نوشتم؟ این ریشه یک سوراخ 3 سانتی ایجاد می کند بعد کفترهای فرصت طلب می آیند و با نوکشان یک ورودی درست و حسابی و گل و گشاد درست می کنند و یک لونه ی عالی ؛ دنج ؛ جادار و با یک ویو عالی برای خودشون درست می کنند من هم دلم نمی آید لانه را ببندم چون می دانم حتما در لانه ؛جوجه دارند خلاصه اینکه یک برج بزرگ و حسابی در سقف بالکنمان داریم که کبوتران ساکن آن هستند  و البته یک لبه ی بالکن پر از فضله که هر چند وقت باید با کاردک به جونش بیفتیم و تمیزش کنیم . سالها باآنان جنگیدم اما به قول دوستی نازنین و خوش قلم ؛ با کوتاه نیامدنشان به من فهماندند بخشی از این خانه ؛ شهر و طبیعت هستند و خودخواهی ام را با ...