خالد
حسینی یکی از نویسندگان مورد علاقه ی من است .
در
" بادبادک باز " پاراگرافی دراماتیک دارد که تلنگری اساسی و شیرین به
قلب خواننده می زند
"یک
بار وقتی خیلی کوچک بودم از درختی بالا رفتم و از سیب های کال خوردم . دلم باد کرد
و مثل طبل سفت شد. خیلی درد می کرد . مادرم گفت اگر صبر می کردم تا سیب ها برسند
مریض نمی شدم . حالا هروقت چیزی را از ته دل می خواهم سعی می کنم حرفهای او را
درمورد " سیب کال " یادم باشد"
ما
مردمان خاورمیانه مدتها است صبر کرده ایم اما باز هم دلمان درد گرفته است و از طبل
هم سفت تر شده است .
شاید این
به این دلیل است که اصلا شکوفه ای وجود نداشته است و یا اگرچندتایی وجود داشته هرچه صبر کرده ایم تبدیل به میوه نشده
است . خشکیده و از درخت افتاده است .
بدون
" کاشت " از " برداشت " خبری نیست حتی اگر همچون ایوب ناگزیر
به صبوری باشیم .
نمی دانم
" خاکمان " مناسب کاشت " آزادی " هست یا نه . اما می دانم بذر آن را درست نکاشته ایم . شاید هم اشتیاق " آزادی " در ته دلمان لانه
نکرده است .
حال دستمان
را روی شکمهای دردناک و طبل مانندمان گذاشته ایم و با صبری فرسایشی منتظر " آزادی " هستیم .

Comments
Post a Comment