Skip to main content

خشم پنهان




چشم قربان



همه ی تلاشش را کرد پلک هایش را باز نگه دارد .

-          تو بایسیکل ران چه جوری آقاهه با چوب کبریت پلکهاش و باز نگه می داشت ؛ هه ؛  باید یه بار دیگه برم فیلمش و ببینم .

همونطور که موهایش رو دور انگشتش می پیچید ؛ از روی صندلی بلند شد . دینگ .
-          اه
برگشت و  زل زد به صفحه ی کامپیوتر .
-          این ویدیو را هماهنگ کن فردا بره برا تیتراژ ؛ برای فرشاد هم بزار

مرتیکه بلند نیست بنویسه  " بذار" فکر می کنه  " گذاشتن "  را با " ز "  می نویسن اونوقت خدا رو بنده نیست  ؛ خدا رو شکر" سلام "  و " لطفا " هم که بلد نیست . فکر می کنه ما رو  خریده با این چندر غازی که می ده .
به ساعت نگاه کرد . ده و نیم شب بود.

-          چشم قربان حتما

بلند شد . دستهایش را بالا گرفت و کش و قوس رفت . دست راستش را با  دست چپش نگه داشت و آرام پایین آورد . همانطور که بازوی راستش را می مالید به طرف اتاق رفت . مسواک که می زد زل زد به خودش . چرا یه زمانی فکر می کرد زیباست ؟ چرا روزگاری در نگاه دیگران تحسین می دید ؟  با انگشتش ابروی راستش را کمی کشید بالاتر .
-          پلکم افتادگی پیداکرده.

از گونه های رنگ پریده اش نیشگونی گرفت . با دست چپ مسواک را تندتر به حرکت در آورد .

-          فردا باید برم پیش مامان سیدرا ؛ ابروهام و مرتب کنه . مثل ابروهای خمینی شده .

آب مثل همیشه طعم خون می داد . به تفش نگاه کرد
-          نکنه از لثه ام خون می یاد .

رگه ی قرمز رنگی ندید.


-          چرا این نویسنده ها می نویسن صدای رخوت آور پنکه . این صداش بیشتر رو مخه تا رخوت آور .
روی ملافه که دراز کشید حس کرد خیس است . انگار زیر پلکهایش شیشه خورده ریخته بودند .

-          مرتیکه خر گیر آوردی ؟ اگه به نفعت نبود که استخداممون نمی کردی .بجای 4 نفر از ما کار می کشی ؛ نصف یه حقوق و می دی ؛ هی هم اورد ناشتا می دی ؟ نه شب می شناسی نه روز. تو الان تو پاریس از خواب بیدار شدی ؛ . من اینجا از صبح عین سگ پاسوخته دارم می دوئم .  ساعت هم که نداری خوشبختانه تو  خونت . قرامساق تازه 500 تا هم از حقوقمون کم کرده . مگه وقتی درآمدت رفت  بالا حقوقمون و زیاد کردی که الان می گی درآمد پایین اومده و حقوقمون و کم می کنی ؟  
همکاران عزیز بدلیل افت ارزش ریال و اینکه درآمد ما ریالی است و هزینه ها به دلار ؛ نمی تونیم حقوقها را به موقع پرداخت کنیم . ؛ مجبور هستیم کمی هم حقوقها را تعدیل کنیم . کسانی که قادر به ادامه ی همکاری نیستند ؛ به اچ آر اعلام کنند .
-          هه قرامساق ؛  تو می دونی دستمون زیر سنگه . اگه نبود که می دونستیم چه جوری تمونت و بکشیم رو سرت .
دهنش تلخ بود و خشک .
-          کاشکی یه کم آب می خوردم .
غلتی زد ؛ بالشش را کشید بین گردن و کتفش . ملحفه را زد کنار.  صورت علی  پر از چروک بود و دهنش نیمه باز مانده بود . دهنش بوی ماندگی سیگار ارزان قیمت می داد. چشمش که به شقیقه ی خالی از مویش افتاد ؛ دوباره خنده اش گرفت .
-          آخه الاغ کی برای چندرغاز از ساعت 4 صبح می ره تا ساعت 3 صبح روز بعد؛ موهاش و هم می ده دست طرف که اینجوری بزنه ناقص کنه ؟ مگه اصلا کسی به موهای سیاهی لشکر فیلمها هم توجه می کنه ؟
بوی دهن علی اذیتش کرد ؛ دماغش را گرفت و به پهلوی دیگرش غلت زد  .
انگار کف پاهایش آتش گرفته بودند.

-          اگه دوباره سازمان ملل نوبتمون و بندازه عقب چیکار کنیم ؟  اشکان چی می شه ؟ بچه رو زابراه کردیم ؛ از درس و مدرسه انداختیمش ؛ حالا که این چندرغاز و در میاره ؛ پشتش باد خورده ؛ دیگه اگه بریم کشور دیگه حتی اگه  بتونه بره دانشگاه ؛ هم نمی ره .

پای راستش رو از زانو خم کرد و ساق پایش را مالید . پایش ضعف می رفت .

-          مامان حالا که ما پاسپورت نداریم ؛ یعنی اصلا وجود نداریم . حالا باید چیکار کنیم ؟
قلبش تیرکشید .

-           دخترم ؛ حل می شه ؛ کارتمون و که بگیریم ؛ همه چی حل می شه .

تشنگی امانش را بریده بود . انگار وزن بدنش دو برابر شده بود ؛ به سختی از جایش بلند شد. چراغ آشپزخانه را که روشن کرد مارمولک روی دیوار بی حرکت ماند . نگاهش را دزدید ؛ چندشش می شد.  
-          آه از این اب بدمزه . مزه ی گچ می ده . قربون آب تهران خودمون برم ؛ چقدم غر می زدیم.

از این پهلو به آن پهلو شد . لکه ی کوچک سیاه چربی روی پیشانی علی  ؛ روی رستنگاه موهایش جا مانده بود .

-          مامان مگه بابا مهندس نیست چرا ماشین اشوین اینا رو تعمیر می کنه ؟ همش بوی روغن  می ده .

یعنی دخترکش بوی گریس و واسکازین را تشخیص می داد ؟

اذان گوی بدصدا ؛ اذان می گفت .

-          صبح شده ؟ حالا چه گلی به سرم بگیرم ؟ چه جوری باید متن پرزنتیشن و ترجمه کنم ؟ آخه پفیوز من نفهمیدم من آخرش چیکارم ؟ کارمند فروشم ؟ کارمند روابط عمومیم ؛؟کارمند ترجمم ؟  عوضی کارهای مربوط به خاله بازی خودشم می ده من انجام بدم . هرروز که پا می شه انگار خواب نما شده ؛ ندا اینکار و کن ؛ ندا این و ترجمه کن ؛ ندا راجع به این بنویس ؛ ندا این و پست برو تو سوشال . ندا با این مشتری تماس بگیر...
عوضی اونوقت 3 ماهه حقوقامون و نداده . انگار فقط زن پتیاره ی اونه که باید ماتیک قرمز بزنه و تو پاریس قدم بزنه . بقیه هوا می خورن و کف می رینن .


کتری را روی اجاق گذاشت . گوشت اضافه ی کنار انگشتش را با دندان کند ؛ خون بیرون زد. دستش رو روی زخم فشار داد و گرفت زیر آب .

لیوان چایش را برداشت . روی علامت واتس آپ کامپیوترش ؛ عدد قرمز  5 را دید.

 ایمیلی که گفتم رو یادت نره بفرستی  ؛ هروقت متن  روترجمه کردی برام بفرست ؛ یادت نره پستهای مناسبتی رو آماده کنی

دستش را گذاشت روی شقیقه هایش و محکم فشار داد . باید یک دوش آب گرم می گرفت ؛ استخوانهایش انگار کوبیده شده بودند.

-          چشم قربان ؛ به روی چشم ؛ می فرستم خدمتتون .






Comments

  1. نکبت آدم های نکبتی سور خورده افتاده روی ما

    زردی من از تو
    سرخی تو از من

    ما اردوگاه اسرا

    اونا در گذران زمین تنیس پول پارتی

    ReplyDelete

Post a Comment

Popular posts from this blog

تناقض فرهنگی - 1

تناقض فرهنگی  -1   جامعه پول پرستی که " پول " را  چرک کف دست می داند 

دلقک های دلخون و فراری

  امروز مطلبی در فیسبوک خواندم . " ایرلند به تعدادی دلقک نیاز دارد "   در صدم ثانیه فکر کردم بروم ببنیم شرایطش چیه . میشه برم ؟   بعد یکهو به خودم آمدم.   من ؟ دلقک ؟ منی که یکی از گوشت تلخ ترین آدمهایی هستم که لااقل خودم تابحال درزندگی دیده ام ؟ منی که به ندرت به جوکی می خندم و تابحال حتی نشده بتوانم یک جوک را به شکلی بامزه و خنده دار تعریف کنم ؟ منی که متاسفانه از کودکی این را آموخته ام که خندیدن نوعی جلف بازی است ؟   کجا ؟ ایرلند ؟ بدهکارترین کشور جهان ؟ کشوری که چیز زیادی از آن نمی دانم و شنیدن اسمش تنها من را به یاد رمانی عاشقانه می اندازد ؟   چه به روز ما ایرانیها آمده که اینچنین در پی فرار هستیم ؟ تنها به دنبال جایی برای " آرام و قرارگرفتن " می گردیم حتی اگر ناکجا آباد باشد .   می تواند به این دلیل باشد که چند دهه ای است که تعدادی .... اختیار زندگیمان را به دست گرفته اند که در ابتدا فکر می کردیم دلقک هایی بیش نیستند اما شوخی شوخی جدی شدند و آنچنان سوار بر گرده هایمان که ما را به دلقک هایی دلخون و فراری تبدیل کرد...

همسایه های زیبا

ما در طبقه یازدهم زندگی می کنیم . بالکنی کوچک و زیبا روبه شهر و جنگل داریم . همسایه ی طبقه ی بالایی گیاهی دارد گویا با  ریشه ای رونده  این ریشه ی رونده ی زگیل ؛ هرچند وقت گوشه ای از سقف کاذب چوبی بالکن ما را می شکافد و خودی به ما نشان می دهد  هرچه ما و مدیریت ساختمان و همسایه بالایی به جنگش می رویم فایده ای ندارد. رویش به سنگ پای قزوین گفته زکی  حالا چرا راجع به این ریشه ی پررو نوشتم؟ این ریشه یک سوراخ 3 سانتی ایجاد می کند بعد کفترهای فرصت طلب می آیند و با نوکشان یک ورودی درست و حسابی و گل و گشاد درست می کنند و یک لونه ی عالی ؛ دنج ؛ جادار و با یک ویو عالی برای خودشون درست می کنند من هم دلم نمی آید لانه را ببندم چون می دانم حتما در لانه ؛جوجه دارند خلاصه اینکه یک برج بزرگ و حسابی در سقف بالکنمان داریم که کبوتران ساکن آن هستند  و البته یک لبه ی بالکن پر از فضله که هر چند وقت باید با کاردک به جونش بیفتیم و تمیزش کنیم . سالها باآنان جنگیدم اما به قول دوستی نازنین و خوش قلم ؛ با کوتاه نیامدنشان به من فهماندند بخشی از این خانه ؛ شهر و طبیعت هستند و خودخواهی ام را با ...