Skip to main content

Posts

Showing posts from February, 2020

اسهال و استفراغ مزمن

پرواز تهران به اوکراین ؛ نه صرفا یک پرواز بی سرانجام ؛ بلکه   یک قتل دسته جمعی عیان و آشکار بود .   زندگی خانواده های این قربانیان کاملا دگرگون شده است . شاید این درد در گذر زمان کمی التیام یابد اما قطعا هیچگاه درمان نخواهد شد. اما حداقل آن خانواده هایی که در کانادا زندگی می کنند این دوران " سوگ " را در شرایط انسانی تری می گذرانند . بیچاره خانواده هایی که در ایران مجبور به گذران این دوران هستند. با عوامفریبی ؛ مانورهای احمقانه و پستی این   به اصطلاح " مسئولین "   هر ثانیه هزاران بار می میرند و زنده می شوند.بی شرمیشان تهوع آور است ؛   زندگی در آن کشور همگان را دچار اسهال و استفراغ مزمن می کند .

حیوونی

دوش دستی را که برداشت ؛ مارمولک کوچک تلپی افتاد پایین . دوش را به روی زمین انداخت و یک قدم پرید عقب . خورد به کاسه ی توالت فرنگی . -           آخ دستش را گرفت به ران راستش و فشار داد . چشمش به مارمولک بود که افتاده بود کنار چهارپایه ی قرمزرنگ . -           حالا من چه جوری خودم و بشورم . -             -               شیلنگ توالت را برداشت و آب را گرفت چند سانتی مارمولک . -           ای بابا تکون بخور دیگه ؛ چقد خنگی تو ؛ آب و می گیرم روت و ؛   برو دیگه . می توانست نبض زیر پوست سرد و چسبناکش را ببیند. شیلنگ را نزدیکتر گرفت . آب شتک زد روی پوست مارمولک . حالا پوستش برق می زد و نبضش سریعتر می زد .   لخت و کجکی از چهارپایه بالا رفت . سر کوچکش از دیواره چهارپایه بالا زده بود . چشمهایش بزرگ و سیاه بودند . نگاه ...

قسم بقراط بی قسم بقراط - خفه خون بگیر

اگر اسمت  " لی ون لیانگ " باشد و در چین زندگی کنی و یا  " رامین پوراندرجانی " و در ایران زندگی کنی حتی اگر سالها با سختی دست و پنجه نرم کرده باشی ؛ زحمت کشیده باشی و بقول قدیمی ها دود چراغ خورده باشی ؛ پزشک شده باشی و ... فایده ای نداره قسم بقراط بی قسم بقراط در این جغرافیای فلاکت زده بقراط ؛ لی ون لیانگ و رامین پوراندرجانی کاری از پیش نمی برند تا زمانی که رهبرکبیر و رهبر صغیر و هزار و یک کوفت و زهرمار دیگه بر خر مراد سوارند یا باید قسم بقراط را بگذاری کنار و خفه شی یا هرجور که شده به ضرب ویروس و سکته قلبی و خودکشی برای همیشه خفه می شی 

کرک داگلاس و حاج فتحعلی

کرک داگلاس دیروز در 103 سالگی درگذشت  خیلی از مردم تو صفحات مجازی نوشتن حیف شد که رفت  راست می گن ؛ بعضی از مردم حیفن که بمیرن. نه بخاطر اینکه  باهوشن  هنرمندن  نویسندن  یا دکتر و مهندس  بخاطر اینکه عاشق زندگی هستن ؛ بخاطر اینکه حتی تو 100 سالگی هم  حال آدم با دیدنشون خوب می شه  بخاطر اینکه شور زندگی که درونشون هست با بالارفتن سن کم نمی شه  پدربزرگ پدربزرگ پدر همسرم هم اینجوری بوده . اسمش حاج فتحعلی بوده وگویا در 100 سالگی با بچه های کوچه  گردوبازی می کرده  و باهاشون سر برد و باخت جر می زده   نمی دونم این شور زندگیه که باعث طولانی شدن عمرشون می شه  یا عمر طولانی که باعث می شه فارغ از قضاوت دیگران ؛ با شور و شوق و اشتیاق به زندگی لبخند بزنن

رند یا ساده دل ؟

یک خاطره ی محو از بچگی هام دارم از یک پیرمرد سپیدمویی که پدر و مادرم بهش می گفتن عمو  گویا پسرعموی پدرم بوده است و همه ی فامیل بهش می گفتن عموعلی  مجرد بود و هیچوقت ازدواج نکرده بود بعدها از پدر؛ عمو و دیگران شنیدم که با شوخی و خنده می گفتند وقتی از عموعلی می پرسیدند : عمو چرا زن نمی گیری ؟ ( ببخشید از فعل گرفتن استفاده می کنم ؛ منظورم بکاربردن  ادبیات آن زمان است ) جواب می داد : شماها دارین از منه ؛ چه فرقی می کنه ؟؟؟ هیچوقت متوجه نشدم این جوابش از رندی و زرنگی زیادش بود و می خواست فضولها را دست به سر کنه یا از ساده دلیش