Skip to main content

Posts

Showing posts from May, 2021

راننده ی کرونا نشان

  یک راننده ی تاکسی در ایران  به معنای واقعی کلمه " دنده ی صد تا یه غاز " عوض می کنه . همیشه اینجوری بود . زمان شاه و ماقبل شاه و مابعد از شاه هم نداره . هرچند که این انقلاب اسلامی دهن همه رو حسابی آسفالت کرده ؛ از جمله راننده های تاکسی رو . تا یادم می یاد بیشتر مردم همیشه درمقابل   گرانی خدمات و کالاها درمشاغل دیگه " کریم شیره ای " بودن و   هستن و گردنشون از مو هم نازکترو برای همه چیز جوک می سازن و زیرسبیلی رد می کنن ؛   اما به راننده ی تاکسی  و افزایش کرایه تاکسی که می رسن می شن   " رستم فرخزاد " و بدنبال احقاق حقشون هستن . در تابستون وقتی سوار تاکسیشون می شی ؛ اول بوی گرما و عرق می زنه تو صورتت و بعد چیزی که جلب توجه می کنه صورت ناامید؛ کسل و خستشونه . عجیب هم نیست چون توهین ؛ استیصال و بیگاری مستمر چیزی جز این احساسات در چنته نداره .برای هیچ کس . حالا در کنار این ماراتن سخت و طاقت فرسا ؛ امکان ابتلا به بیماریهای مسری رو هم چندین برابر کن . برآیند همه ی اینها می شه زندگی یک راننده ی تاکسی در ایران . آمار ضدو نقیض و بی سر و ته آقایون میگه...

شاعر بی درکجا

این شعر همیشه نوری امید بخش درتاریکی مخوف این سالهای " بی درکجایی " من بوده و هست:     این شیخ که آیت انیران باشد وز فتنه ی او ایران ویران باشد دیرا که نبودست و ایران بودست زودا که نباشد وی و ایران باشد      

معمولی !!!!

    امروز از من خواسته شده است در مورد داستانی که اخیرا" خوانده ام یا شنیده ام بنویسم  نمی دانم متنی را که امروز در فیسبوک خوانده ام را می شود داستان دانست یا نه  اگر چیزهایی که در کتابها نوشته شده اند را داستان فرض کنیم مسلما این یکی داستان نیست  . خود خود واقعیت است همانقدر تلخ . مزه ی زهر مار می دهد پسری به نام حسین متن را نوشته است  . چند  سال قبل بدلیل شرب مسکرات !!!! دستگیر شده و برایش 80 ضربه شلاق بریده اند  . از شما چه  پنهان رشته ام حقوق است و  چیزهایی از این قبیل متاسفانه برایم  بصورت بیرحمانه ای آشنا هستند . اما دقت کرده اید؟ زمانی که بطور کلی می خوانیم : شلاق ؛ تجاوز ؛ تعزیر و بسیاری از مفاهیم دیگر را ؛ درسته که احساس تلخی و انزجار می کنیم اما معمولا این کلمات و اتفاقات را در ضمیر ناخودآگاهمان بایگانی می کنیم تا رویش چند وجب خاک بنشیند  اما زمانی که بخواهیم گردگیریشان کنیم و بصورت دقیقتر و جزیی تر به این اتفاقات بیندیشیم موضوع متفاوت خواهد بود مثلا اگر فکر کنیم " تجاوز به یک کودک " تنها یک مفهوم کلی و یا یک اتفاق گن...

بی سرزمین تر از باد

    صبح چشمهایم را که باز کردم انگار خرده شیشه ریخته بودند توی چشمهام . به سختی بازشان کردم . فکر کردم حتما زیر پلک راستم زخم شده است . کش و قوسی رفتم . تو شش و بش این بودم که از جایم بلند شوم یا کمی بیشتر بخوابم که به ذهنم رسید حتما " ماپت " توی هال تنهاست . فقط چند روزه که عضو خانواده ی ما شده ؛ اما حسابی خودش و تو دلم جا کرده است . با توجه به وسواس شدیدی  که دارم و این روزها بیشتر هم شده است برای پذیرفتنش  دودل بودم و نگران . اما انگار ته ته دلم می دانستم می تواند به من کمک کند تا بر اضطراب و وسواسم غلبه کنم . همینطور هم شد. امروز وقتی فکر کردم ای وای الان حتما ماپت تنها مانده ؛  مثل فنر از جایم پریدم . هول هولکی آبی به صورتم زدم و مسواکی سرسری به دندانهایم کشیدم و پریدم توی هال . با چشمهای خاکستری معصومش نشسته بود زیردرخت کریسمس مصنوعی گوشه ی اتاق و رو به اتاق نگار میومیو می کرد .   من را که دید رفت تو ژست شکار و مثل اجداد بزرگوارش خوابید روی چهاردست و پایش و ژست حمله گرفت و شروع کرد به میومیو کردن و نشان دادن دندانهای کوچک و تیزش . صدایش ک...