Skip to main content

Posts

Showing posts from March, 2020

سنگ پای قزوین

رهبر معظم اعلام کرده : کرونا حمله بیولوژیکیه دژمنه . اکی ؛ اکی کاملا حق با شماست ؛ خلاصه هرچی باشه شما ولی فقیهی ؛ حتما یه چیزی می دونی دیگه !!!!!     1400 ساله پدر مردم و در آوردین که با ایمان می شه کوه را جابجا کرد . قرنهاست دارین می گین سلاحهایی   قدرتمند همچون وحی ؛ الهام و دعا ؛ در دستان شفابخش شماست . چی شد ؟ جواب نداد ؟ جواب که هیچوقت نداده بود وگرنه همه ی اماماتون بوسیله زنان دور و برشون مسموم نمی شدن . حتی اوضاع و احوال   خونه ی خودشون هم بهشون الهام نمی شد . و صد البته که   جواب هم نمی ده . این و که همه می دونیم ولی چیزی که نمی دونیم اینه که شماها کی از رو می رین .   والله بخدا ؛ اعصاب نذاشتن برامون 

پفیوز پاسخگو

خوب   خدا رو شکر مثل اینکه مسئولین دارن یاد می گیرن پاسخگو باشن و به اوضاع عکس العمل نشون بدن دادستان شهر ری فرموده : ویدیوی " ضرب وشتم خانم توسط یک بسیجی به دلیل بی حجابی " مربوط به تابستون بوده و متهمی ( دقت کنید متهمی ) که کلیپ را بطور وسیع در شبکه های اجتماعی و ماهواره ای منتشر کرده تحت تعقیب قضایی است !!!! آخه مردیکه اگه این کلیپ مربوط به تابستون باشه مشکلی نداره ؟ آخه دیوث   الان مشکل ما زمان اتفاق افتادن این موضوعه ؟؟؟؟؟ پفیوز ضرب و شتم کننده را رها کردی ؛ خشونت علیه یک شهروند را ول کردی ؛ تجاوز به حریم و شعور یک ملت رو به تخمت گرفتی و کسی را که این خشونت ؛ تجاوز و وحشیگری در حق او روا داشته شده و کسی که این جنایت را نشون جهانیان داده تحت تعقیب قرار می دی ؟؟؟؟؟ ای لعنت به اون وجدان و شعور نداشته ات   والللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله !!!! ادم هرچی می خواد شل کنه نمی گذارن ؛ دهنمون و سرویس کردن 

کرونا و اپوزیسیون

البته نباید از توطئه و مکر انگلیسا غافل بشیم چون زمونه بلایی به سر ما آورده که   همه ی ما یه دایی جان  ناپلئون و یه مش قاسم درون داریم . اما اگه واقعا اینهمه آخوند ؛ نماینده مجلس ؛ شهردار و وزیر کرونا گرفتن ؛ حتما کرونا عامل نفوذی اپوزیسیون خارج از کشوره . مثل اینکه بعد از چهل سال ؛ یه تکونی به خودشون دادن و یه کاری کردن .

زمانه آنت - زمانه کیم کارداشیان

وقتی نوجوون بودم  با ظاهرم مشکل حادی نداشتم قد کوتاهم آزارم نمی داد ( اصلا نمی دونستم قدم کوتاهه و این جهالت ادامه داشت تا همین دو سه سال قبل که   دخترم در کنارم ایستاد ؛ از بالا بهم نگاه کرد و گفت : آخی ؛ مامانم چقد کوچولویی   ) فقط قلمبگی دماغم آزار دهنده بود؛ اونهم تو تایم خیلی کوتاهی  که عاشق شده بودم و نگران اینکه نکنه این دماغ؛ یاراز همه جا بیخبر را فراری بده . بعدها متوجه شدم این عدم توجه به ظاهر در نوجوونی؛ فقط مختص من نبوده ؛ شاید خیلی از هم نسلانم اینطوری بودن . دراون زمانها نه تنها   در تلویزیون به " زیبایی " اهمیت داده نمی شد؛ چه بسا در مقایسه با مجریهایی که رسانه ملی انتخاب می کرد؛ نودو نه درصد مردم احساس زیبایی زیاد می کردند و به خودشیفتگی دچار شده بودن   . با اون مانتوهای بلند با بالشتکهای سرشانه و مقنعه های زشت؛ جامعه هم به ما فرصت عرض اندام در این زمینه رو نمی داد. ارتباطمون با کل جهان هم که قطع بود؛ نه ماهواره ای بود و نه اینترنتی. تنها ارتباط ما با جامعه خارج از ایران؛ نوارهای وی اچ اسی   بود که گاهی ...

انسان شدن

نمی دونم از نظر حامیان حقوق حیوانات ؛ حلزون هم جز حیوونهاییه که باید از حقش دفاع کرد یا نه . اما در کودکی من حلزونها خیلی مورد ظلم و ستم قرار می گرفتن. مادربزرگم باغچه ای داشت که در آن کاهو و سبزیجات دیگه می کاشت برای مصرف روزانه . انصافا هم به قول قدیمی ها دستش سبز بود. اگه چوب خشک هم می کاشت , بعد از مدت کوتاهی پر از گل می شد. حیاط کوچیکش بوی بهشت می داد. همیشه پر بود از عطر گلهای مختلف. خلاصه اینکه هرروز باغجه سبزیجاتش را وجین می کرد؛ علفهای هرزش رو در می آورد ؛ آبیاری می کرد و حلزونهای بزرگ و گوشتیش رو به شکل بیرحمانه ای شکار می کرد. اونها رو سیخ می کشید و سر سیخ رو گوشه ی باغچه به زمین فرو می کرد. شایدمی خواست این صحنه وحشتناک آینه ی عبرتی بشه برای   حلزونهای دیگه. اما عجیب این بود که من از دیدن اون صحنه خیلی اذیت نمی شدم. گاهی فکر می کنم اگه دختر من چنین صحنه ای رو ببینه عکس العملش چیه ؟ یا خود من اگه الان چنین صحنه ای رو ببینم   ؟ یاحتی اگه مادرجون الان زنده بود ؛ اصلا اون کارو دوباره انجام می داد ؟ چند وقت قبل که داشتم به   حرفهای   دختری که...

اندراحوالات مادران

وقتی بچه بودم یه پستونکهای قرمز رنگ جغجغه ای بود که من تا دور و بر سه سالگیم می مکیدم و از قرار معلوم مادرم با همه ی سعی و تلاشش نتونسته بود من و ترک بده . گویا یه روز تو کوچه ؛ من و مامانم با یکی از خانم بزرگهای فامیل روبرو شدیم . بعد از اینکه نگاهی به من انداخت که پستونکم را با نخ سیاه رنگ به گردنم انداخته بودم و با ولع مک می زدم ؛ ار مامانم پرسید این هنوزم پستونک می خوره ؟ مامانم شجاعانه عجز خودش و اعلام کرد و گفت نمی تونه پستونک و ازم بگیره . خانم بزرگ گفت پستونکش رو جلوی چشمش آتیش بزن ؛ دیگه رغبت نمی کنه پستونک سوخته رو بخوره . مامانم گفت خیلی شره ؛ یه وقت شب و نصف شب بیچارمون می کنه و نمی گذاره بخوابیم .خانم همه چی دان گفت :کاری نداره یه دونه پستونک یدک بخر و تو کمد قایم کن برای زمان استیصال و اجبار . خلاصه رفتیم بقالی مامانم یه کم خرید کرد و برگشتیم خونه . به محض   رسیدنمون ؛ در کمال آرامش و آزادگی ؛ پستونک قرمز   رنگم رو از گردنم در آوردم و تحویل مامان دادم .         ممه اخه ؛ من نمی خوام            ...

زنان دیروز ؛ امروز و فردا

بارهازمانی که کودک بودم از دیگران در مورد مادربزرگم شنیده بودم که برای خودش مردی بوده است . می دانستم که این از نظر گوینده نوعی تعریف است اما نمی دانستم چرا . بعدها   دانستم استقلال رای نسبی که محصول استقلال اقتصادی او بوده است ؛   از او پادشاهی در شهر کوران ساخته بود . زمانی که می شنیدم فامیل به شوخی یا جدی به زنی لقب " دختر زا " می دهند ؛   می دانستم آن زن ارزش اجتماعی کمتری دارد اما باز هم نمی دانستم چرا . زمانی که می دیدم مبلغ عیدی پسران بیشتر از خواهران بزرگترشان است ؛ می دانستم این نوعی بیعدالتی است اما باز هم نمی دانستم چرا . زمانی که کودکی بیش نبودم واز خرید نوشت افزار مدرسه بر می گشتم و در تاریکی عصر کسی مرا به آغوش کشید و بوسید ؛ در حالی که از اعماق وجودم جیغ می کشیدم ؛ می دانستم این تجاوز به حریم من است اما نمی دانستم چه باید کرد . زمانی که مادران   با افتخار از دوست دخترهای متعدد   پسرشان صحبت می کردند و دوست پسرهای دختران بالغ و عاقلشان را پنهان می کردند می دانستم این نوعی بی احترامی به شعور انسانی   است ؛ اما آن را درک نم...

زن بودن مترادف با مادر بودن نیست

از یک روانشناس شنیده ام   مادری کردن کار سختی نیست اگر که کمی دانایی و مهربانی وجود داشته باشد. فکر می کنم گاهی اوقات آسانی کار می تواند از نادانی زیاد هم   باشد . " مادر بودن " برای من کار سختی نبوده است نمی دانم از دانایی اندکم بوده است یا از نادانی بسیارم. سخت نبود اما دنیای متفاوتی را برایم رقم زد . زمانی که پسرم بدلیل بیماری 2 روز در بیمارستان بستری شد وعلیرغم اینکه من آنقدر همه چیز را با الکل ضدعفونی کرده بودم   که پوست پشت دستم خشک شده بود و ترک برداشته بود ؛ باز هم   دچار اسهال و استفراغ شد و مجبور شدیم 2   روز دیگر در بیمارستان نگهش داریم ؛ زمانی که دست دخترم شکسته بود و من طاقت درد کشیدنش را نداشتم ؛ زمانی که پسر و دخترم را برای واکسن به مطب دکترمی بردم و آنها را به پدر می سپردم و خودم بیرون از اتاق گوشهایم را می گرفتم که نتوانم صدای گریه شان را بشنوم ؛ دانستم که این مریم ؛ مریم دیگری است .این روزها که درد و رنج مادرانه از اسهال ؛ استفراغ ؛ واکسن و شکستگی دست و پا فراتر رفته است و به آلودگی هوا ؛ آموزش و پرورش فاجعه بار ؛ نبود آزادی   و عدال...